تبليغاتX
. یادداشت های یک بیکار - چگونه منحرف شدم...


. یادداشت های یک بیکار

هر وقت بیکار شدید بیایید تا بیکاری هامون رو تقسیم کنیم

داشتیم از حرم امام رضا بر میگشتیم. با چل.

اون شب نمیخواستم برم خونه ننه بزرگم. واسه همین به چل گفتم پایه ای امشب رو حرم بخوابیم؟ میریم تو گوهر شاد! لای قالی ها و کلی حال میده و سحر ها حرم خیلی قشنگه و ...

حال خونه رفتن رو نداشتم.

تا میرفتی تو خونه شروع میشد؟

شام خوردی؟

چی خوردی؟

دلت دیگه درد نمیکنه؟

کمرت خوب شد؟

چرا جوراب نمیپوشی؟

چرا تو این سرما دمپایی پات میکنی؟

کاپشنت کو؟

کلاهت رو صبح پیدا کردم، چرا با خودت نبرده بودی؟

قرصاتو خوردی؟

حالت خوبه؟

زنگ زدی خونتون یا نه؟

مامانت زنگ زده بود کارت داشت!

و ...

زدیم از حرم بیرون که مثلا بریم یه شامی بخوریم و برگردیم حرم.

تو راه مقداد رو دیدیم.

بچه ی شمال بود. سال اول با هم بودیم.

بعدش درس رو ول کرد و رفت تو مغازه ی یکی از همشهریاشون شاگرد واستاد

الان واس خودش خیاط خوبیه!

خلاصه اون شب تا ما رو دید که داشتیم از سرما میلرزیم گفت پایه اید بریم یه قلیون بزنیم

هم بدنمون گرم میشه

هم تا صبح خواب از کله تون میپره

میتونید تا صبح عبادت کنید

البته این رفیق ما همنیجوری خونوادگی و فامیلی اهل قلیونن

یعنی براش بد نیست

خلاصه رفتیم کشیدیم

حال ندارم بنویسم

نمیدونم چرا

البته اینم بگم که چون دفعه ی اولمون بود سرون بد جور گیج رفت و کشیده نکشیده اومدیم بیرون

باشه اگه بعدا حال داشتم مفصلشو مینویسم



نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:45 توسط بیکار| |